تبليغاتX
از هر دری سخنی





در زندگی فهمــیده ام که یک زلزله 7 ریشتری تمام
مشکلات دیگر زندگی آدم را کم اهمیت می کند

-فهمــیده ام که اگر عاشق انجام کاری باشي،
آن را به قيمت از دست دادن خيلي چيزها انجام مي دهي

-فهمــیده ام که می شود دو نفر دقیقا به یک چیز نگاه کنند
ولی دو چیز کاملا متفاوت ببینند.

-فهمــیده ام که اغلب مردم با چنان عجله و شتابی به سوی داشتن یک
"زندگی خوب"حرکت می کنند که از کنار آن رد می شوند!!!!!!؟؟؟؟؟
+ نوشته شده توسط شهرام صارمی در دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389 و ساعت 19:25 |
شاید باورش سخته اما اونی که نباید بشه شد و نمیدونم چرا!!!!!!!!!!!!!!!!؟ بگذریم با اینکه خیلی ناراحتم وچند سال از زحماتم هدر رفت چاره ایی نیست جز سعی دوباره . احساس تنهایی می کنم و پوچی . بی خیال !!!شعری خوندم که از اون لذت بردم شایدبی ربطه ولی خوشم اومد.میگه :

می خور که به زیر گل بسی خواهی خفت

بی مونس و بی رفیق و بی همدم و جفت

زنهار به کس مگو این راز نهفت

هر لاله که  پژمرد نخواهد بشکفت


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط شهرام صارمی در پنجشنبه ششم خرداد 1389 و ساعت 15:41 |

هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است

و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ...

نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن

دکتر شريعتي

 

+ نوشته شده توسط شهرام صارمی در دوشنبه نهم آذر 1388 و ساعت 12:17 |

اگرمثل گاو گنده باشی می دوشنت


اگرمثل خرقوی باشی بارت میکنند


اگرمثل اسب دونده باشی سوارت


میشوندو....


فقط از فهمیدن تو می ترسند.


                               دکترشریعتی

+ نوشته شده توسط شهرام صارمی در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 و ساعت 9:27 |

یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدر جان ! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی !؟
پدرش فکر می کنه و می گه : بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی . من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت جامعه هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفت مون ملت فقیر و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.
پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادر کوچیکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی خرابي خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره تو اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کن ، می بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده .......؟؟؟؟  .. می ره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.
فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟ پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت فقیر و پا برهنه رو می ده، در حالی که جامعه به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه جامعه رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه

+ نوشته شده توسط شهرام صارمی در سه شنبه سی ام تیر 1388 و ساعت 9:33 |

بسيارى از ما آنقدر نگران و مضطرب زندگى خود در آينده هستيم که زندگى خود در حال حاضر، يعنى تنها زمانى که واقعاً وجود دارد را فراموش مي‌کنيم

بسيارى از ما زندگى خود را به دويدن در پشت سر زمان مي‌گذرانيم امّا تنها هنگامى به آن مي‌رسيم که بر اثر سکته قلبى يا در يک تصادف رانندگى به خاطر عجله براى سر وقت رسيدن به سر قرارى، بميريم.(( پس یه کم فکر کنیم چی می خوایم از زندگی یه ذره بی خیال!!!!!!!!!!!))شاید فردایی در کار نباشد.
+ نوشته شده توسط شهرام صارمی در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 و ساعت 9:44 |

فقر magnify

روزي يك مرد ثروتمند٬ پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي مي‌كنند چقدر فقير هستند. آنها يك روز و شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند.

در راه بازگشت و در پايان سفر٬ مرد از پسرش پرسيد: «نظرت از مورد مسافرتمان چه بود؟»

پسر پاسخ داد:«عالي بود پدر!»

پدر پرسيد:« آيا به زندگي آنها توجه كردي؟»

پسر پاسخ داد:«فكر ميكنم!»

پدر پرسيد:«چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟»

پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت:«فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آنها چهار تا. ما در حياطمان فانوس‌هاي تزئيني داريم و آنها ستارگان را دارند. حياط ما به ديوارهايش محدود ميشود اما باغ آنها بي‌انتهاست!»

در پايان حرف‌هاي پسر٬ زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه كرد:«متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعا چقدر فقير هستيم!»

+ نوشته شده توسط شهرام صارمی در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 و ساعت 9:24 |
سلام و سال نو مبارک البته 20 روز گذشت چه سریع !!!!! راستش تقریبا 25 روز گذشته همش مسافرت بودم چه داخله چه خارجه الانم که جنوبم ( خسته نباشم) . اما چیزی که برام متفاوت بود و تا سفر اخیر اونو حس نکرده بودم میزان عشق وعلاقه ادم به خاک و شهر اباواجدادی و جایی که در اون بزرگ شدی و ... نمی دونستم که اینقدر وطنم و شهرمو دوست دارم شاید گذران عمر باعث شده یا کمی تجربه .ولی مطمئنم اگه اجبار نباشه هیچ کس این آب وخاک و رها نمیکنه ! اینو به این جهت گفتم که هیچ کس عشقشو براحتی رها نمیکنه !!
خدایا مگه ما چی کم داریم؟؟؟ مگه گناهمون چیه؟؟؟ چرا؟؟؟ ای کاش ادم هرگز از حصار اطرافش دور تر نره وای کاش وای کاش... .
+ نوشته شده توسط شهرام صارمی در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 و ساعت 18:8 |
گر می نخوری طعنه مزن مستان را                        بنیاد مکن تو حیله و دستان را

تو غره مشو که می  می نخوری                            صد لقمه خوری که  می  غلام است  آن را
 
سلام  با با  این  شعرا  و حکما  چیزی  رو  نگفته  باقی نگذاشته اند  خیلی ها  اینجوریند   نه!!
+ نوشته شده توسط شهرام صارمی در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 8:54 |
ای هیچ برای هیچ در هیچ مپیچ
+ نوشته شده توسط شهرام صارمی در شنبه چهارم اسفند 1386 و ساعت 15:47 |


Powered By
BLOGFA.COM