تبليغاتX
از هر دری سخنی

هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است

و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ...

نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن

دکتر شريعتي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 12:17  توسط شهرام صارمی  | 

اگرمثل گاو گنده باشی می دوشنت


اگرمثل خرقوی باشی بارت میکنند


اگرمثل اسب دونده باشی سوارت


میشوندو....


فقط از فهمیدن تو می ترسند.


                               دکترشریعتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 9:27  توسط شهرام صارمی  | 


یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدر جان ! لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی !؟
پدرش فکر می کنه و می گه : بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی . من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم. مامانت جامعه هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه. کلفت مون ملت فقیر و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره. تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی. داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است. امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.
پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادر کوچیکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی خرابي خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره تو اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کن ، می بینه باباش توی تخت کلفت شون خوابیده .......؟؟؟؟  .. می ره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.
فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیست؟ پسر می گه: بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست. سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت فقیر و پا برهنه رو می ده، در حالی که جامعه به خواب عمیقی فرو رفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه جامعه رو بیدار کنه، در حالی که نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 9:33  توسط شهرام صارمی  | 

بسيارى از ما آنقدر نگران و مضطرب زندگى خود در آينده هستيم که زندگى خود در حال حاضر، يعنى تنها زمانى که واقعاً وجود دارد را فراموش مي‌کنيم

بسيارى از ما زندگى خود را به دويدن در پشت سر زمان مي‌گذرانيم امّا تنها هنگامى به آن مي‌رسيم که بر اثر سکته قلبى يا در يک تصادف رانندگى به خاطر عجله براى سر وقت رسيدن به سر قرارى، بميريم.(( پس یه کم فکر کنیم چی می خوایم از زندگی یه ذره بی خیال!!!!!!!!!!!))شاید فردایی در کار نباشد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 9:44  توسط شهرام صارمی  | 


فقر magnify

روزي يك مرد ثروتمند٬ پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي مي‌كنند چقدر فقير هستند. آنها يك روز و شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند.

در راه بازگشت و در پايان سفر٬ مرد از پسرش پرسيد: «نظرت از مورد مسافرتمان چه بود؟»

پسر پاسخ داد:«عالي بود پدر!»

پدر پرسيد:« آيا به زندگي آنها توجه كردي؟»

پسر پاسخ داد:«فكر ميكنم!»

پدر پرسيد:«چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي؟»

پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت:«فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آنها چهار تا. ما در حياطمان فانوس‌هاي تزئيني داريم و آنها ستارگان را دارند. حياط ما به ديوارهايش محدود ميشود اما باغ آنها بي‌انتهاست!»

در پايان حرف‌هاي پسر٬ زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه كرد:«متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعا چقدر فقير هستيم!»

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 9:24  توسط شهرام صارمی  | 

سلام امروز یه روز بهاری قشنگه یه نمه بارون ویه نسیم خنک . اما تنهایی دور از دوستم(همسرم) فایده نداره ! کی میشه که بتونیم همیشه با هم باشیم نمیدونم اینم یه جورشه دیگه زندگی نیمه متاهلی. اجبار شغلی زندگیمو اینجوری کرده 14روز کار 14روز زندگی. راستی اگه برنامه زندگی به دلخواه خودتون بود چه میکردید؟ اگه همش اختیار بود چی؟ اگه زندگیتون مث من بود چه می کردید؟ شاید بشه گفت زندگی بهاری:) گاهی ابره گاهی بارون همیشه سفر همیشه رفتن .
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 9:10  توسط شهرام صارمی  | 

سلام و سال نو مبارک البته 20 روز گذشت چه سریع !!!!! راستش تقریبا 25 روز گذشته همش مسافرت بودم چه داخله چه خارجه الانم که جنوبم ( خسته نباشم) . اما چیزی که برام متفاوت بود و تا سفر اخیر اونو حس نکرده بودم میزان عشق وعلاقه ادم به خاک و شهر اباواجدادی و جایی که در اون بزرگ شدی و ... نمی دونستم که اینقدر وطنم و شهرمو دوست دارم شاید گذران عمر باعث شده یا کمی تجربه .ولی مطمئنم اگه اجبار نباشه هیچ کس این آب وخاک و رها نمیکنه ! اینو به این جهت گفتم که هیچ کس عشقشو براحتی رها نمیکنه !!
خدایا مگه ما چی کم داریم؟؟؟ مگه گناهمون چیه؟؟؟ چرا؟؟؟ ای کاش ادم هرگز از حصار اطرافش دور تر نره وای کاش وای کاش... .
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 18:8  توسط شهرام صارمی  | 

گر می نخوری طعنه مزن مستان را                        بنیاد مکن تو حیله و دستان را

تو غره مشو که می  می نخوری                            صد لقمه خوری که  می  غلام است  آن را
 
سلام  با با  این  شعرا  و حکما  چیزی  رو  نگفته  باقی نگذاشته اند  خیلی ها  اینجوریند   نه!!
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 8:54  توسط شهرام صارمی  | 

ای هیچ برای هیچ در هیچ مپیچ
+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 15:47  توسط شهرام صارمی  | 

سلام امیدوارم که همیشه شادو سلامت باشید. یه گزیده از سعدی دیدم که مصادیق اون در جا معه ما فراوان دیده میشه واون اینجوریه که:

گر جور شکم نیستی هیچ مرغ در دام صیاد نیوفتادی بلکه صیاد خود دام ننهادی . حکیمان دیردیر خورندوعابدان نیم سیر و زاهدان سد رمق و جوانان تا طبق برگیرند و پیران تا عرق بکنند . اما قلندران چندان که در معده جای نفس نماند و بر سر سفره روزی کس .

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 11:12  توسط شهرام صارمی  |